تبلیغات
پیامک و اشعار مذهبی - بوی نسیم
پیامک و اشعار مذهبی
یکشنبه 21 خرداد 1391 :: نویسنده : یا اباصالح المهدی
فصل بهار آمد و عالم معطر است
بوى نسیم صبح بسى روح پرور است
گویا ز خلد مى ‏وزد این باد مشكبیز
كاین سان دماغ ابر ز بوى خوش‏تر است
هم این زمین مرده شده احیا ز فیض او
هم این جهان پیر، جوان بار دیگر است
چندان نموده عقد عقد جواهر نثار یار
كز فیض او فضاى زمین، پر ز گوهر است
گستره است فرش ز مرد به صحن باغ
دهقان باغ را ندانم چه بر سر است
در بزم بلبل آمد گل، باز بى نقاب
اما به سوز حسن رخش طرفه چادر است
نرگس گشوده چشم تماشا به روى گل
سوسن به صد زبان، پى مدحش ثناگر است
بنگرد مى به شاخه نیلوفر از شعف
در پیچ و خم، چو زلف عروسان دلبر است
ریحان تو گویى آمده از خطّه خطا
مجموع بار او همه از مشك اسفر است
در پاى قصر گل زده خوش خیمه نسترن
گویا طلب نموده چه درویش بر در است
از صوت سار و صلصل و بلبل، به گلستان
چشم حسود كور و همى گوش او كر است




با صد نوا به شاخ گل ارغوان، هزار
طوطى به نعمه بر سر شاخ صنوبر است
من هم زبان گشوده به مدح شهنشهى
كو بر علم حجله موجود، بائر است
نور خدا، امام هدى، باقرالعلوم
هادى دین و وارث علم پیمبر است
بابش على و جد كبارش بود حسین
زین العابد را پسر و باب جعفر است
كى عقل مى‏ رسد به در قصر قدر او
جایى كه عشق، مات رخ آن فلك فر اشت
در جاه و رتبه صد چو سلیمان، به عّز و جاه
در زیر بال طایرى از كویش اندر است
هم لطف اوست مونس یونس، به بطن حوت
هم در طریق، هادى خضر و سكندر است
نعلین مصطفى است به پایش كه عروج
كو قصر جاه و رتبه ‏اش از عرش برتر است
دراعه و قار على هم بر دوش اوست
به تاركش ز نور حسینى هم افسر است
در پیش حر جود و سخایش كجا و كى
بحر محیط قلزم و عمان برابر است
مفتاح قفل گنج سعادت، به دست ست
بر پا از او بناى شفاعت، به محشر است
كى با شهان، گداى درش را مثل زنم
چون بر در گداى درش، صد چو قیصر است
مى ‏خواست تا هشام، حقیرش كند ز كین
با علم آنكه حجت خلاق اكبر است
وقتى طلب نمود به بزم خود آن لعین
كو ایستاده با همه اعیان برابر است
تیر و كمان، بهانه خود ساخت آن شقى
با آن عناها كه به قلبش مخمر است
گفتا كمان كشى نبود كار هر كسى
چون كار آزموده یلان دلاور است
شاها تو چون به علم كما ندار اكملى
اكنون كمان و تیر در این بزم حاضر است
باید كمان كشى بنشان تا كه بنگرم
فضل و هنر، به شان كه امروز در خور است
تیر تو چون ز تیر قضا مى‏ برد گرو
چشمم به چوب و تیر تو شایق چه منظر است
مولاى دین، ز خصم دنى، عذر خواست لیك
راضى نشد ز بغض كه جانش در آذر است
آنكه فكند تیر پس آن شاه بر نشان
با آنكه تیر از پى حكمش چه چاكر است
با سوزن قضا، به دل خال آن چنان
پیوسته دوخت تیر، كه دور از تصور است
نه جوب تیر، دوخت به بالاى یكدیگر
آنسان كه ذهن و عقل، ز ادراك قاصر است
هر كس كه دید گفت تعالى از این هنر
این دست، دست قدرت خلاق اكبر است
دست ولى خالق كون و مكان بود
تیر این چنین، به راست ى از دست داور است
اما به حیرتم ز چه آن شه به كربلا
مغلوب كوفیان شریر ستمگر است
همراه باب خویش برندش به شهر شام
بر چشم شامیان، چو اسیران مضطر است
با آنكه خود مروج دین خدا بود
با آنكه نور دیده زهراى اطهر است
گاهى به شهر كوفه و گاهى به شهر شام
گه در خرابه، گاه به زندان بى در است
گاهى ز ابتلاى پدر، مى‏ زند به سر
گه فكر دستگیرى آل پیمبر است
فائز ز سوز ماتم او دم مزن دگر
كز آه آتشین تو عالم در آذر است

مرحوم فائز شوشترى




نوع مطلب : « امام محمد باقر(ع) »، اشعار، 
برچسب ها : بوی، نسیم، بوی نسیم، امام محمد باقر علیه السلام،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن
صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ
فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی كُلِّ سَاعَةٍ
وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً
حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا

اَللّهُمَّ اَرِنىِ‏ الطَّلْعَهَ الرَّشیدَهَ، وَالْغُرَّهَ الْحَمیدَهَ، وَاكْحَلْ ناظِرى‏ بِنَظْرَهٍ منِّى‏ اِلَیْهِ،وَعَجِّلْ فَرَجَهُ، وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ

هرکجا سلطان بود دورش سپاه و لشکر است
پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشکر است؟
با خبر باشید ای چشم انتظاران ظهور
بهترین سلطان عالم از همه تنهاتر است
مدیر وبلاگ : یا اباصالح المهدی
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :